بدون عنوان
سلام النای نازنازی
مامان جان لحظه شماری میکنم تا بیای فقط فقط یک ماه ونیم مونده تا منو وبابایی تورو ببینیم مامانی خیلی روزای بدی رو گذروند
اصلا نفهمیدم عید امسال چه طوری گذشت دخترم خیلی دلم واست تنگه این روزا خیلی تکونات زیاد شده
فکر کنم جات تنگه امسال عید ٥روزه اول که خونه بودیم ولی مامانی حالش خیلی بد بود النا جان حتی یک
لحظه نمیتونم از فکر تو بیرون بیام وقتی تو چشای بابایی نگاه میکنم موجی از امید میبینم همش آرزو میکنم
که کاشکی من جای اون بودم فقط از خدا میخوام به بزرگیش قسمش میدم امید باباتو ناامید نکنه
سه روز هم با عمه اینا وعزیزاینا رفتیم شمال خیلی خوب بود برای من هم تنوع شد هم از اون حالت دیونگی
در اومدم خیلی خیلی دوستشون دارم تو نمیدونی چقدر مهربونن احساس میکنم همشون یه فرشته هایی
هستن که خدا واسه آرامش من گذاشته عزیز جونت واست یه پیرهن خیلی خوشگل خرید عمه مهناز
وعمه مژگان هم یه کفش خیلی خیلی خوشگل خریدن عمه منیر هم که واست یه دنیا عشق ومحبت
داره که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست مائده وابوالفضل ومحمد رضا هم دوست دارن تو بیای که زودتر
باهات بازی کنن راستی مهرناز هم واست خیلی دعا کرده من نمیدونم با این همه محبتشون چیکار کنم
راستی از دایی عیسی بگم که این روزا همش سرگرم کنکوره مامانی دایی خیلی دوست داره همش
از رو شکمم بوست میکنه خلاصه که مامان جون خیلی عزیزی واسه همه
مامان سلامتیت رو از خدا میخواد همین


بدون عنوان
